
زخمهایش از فرهاد به ارث رسیده است…
تنهایی شگفتی در شعرهای قدسی قاضینور به چشم میخورد که البته رشکبراگیز است. لذت و غم توامان است، لذت برای کنج خلوت دنج، غم برای اندوهِ دلتنگی شاعر.
قدسی قاضینور برای نوشتن شعر از طبیعت الهام میگیرد. با عناصر طبیعت به جنگ تنهایی میرود. با باد، با درخت، با دریا، با آسمان، با ماه و برکه حرف میزند. با سنگ با کوه گفتگو میکند.
اسطوره و تاریخ را هم به زمان حال میآورد.
وقت برگشتن از خانهی معشوق پاهایش به سنگینی پاهای ابوالهول میشود. آنقدر عاشق است, آنقدر عشق را از بر است، که تلخترین خاطرهی فرهاد را هم شیرین میپندارد. سهم او از آسمان حتی یک پنجره اگر باشد، با ماه با آسمان با پرنده چنان زیبا حرف میزند که نمیگذارد تنهاییاش در انزوا بپوسد.
آنجا که به دلتنگیِ خاطرهها نقب میزند، دست حافظ و مجنون و فرهاد را هم میگیرد که گواه این دلتنگی باشند.
قدسی قاضی نور زخمهایش را از تیشهای میداند که از فرهاد به تمام عاشقان امروز به ارث رسیده است.
دختر ایوب میشود گاهی. میخواهد ارث پدر را رها کند، اما نمیشود.
غم تنهایی شعرهایش شیرین است. شعرهایش غمگینت نمیکنند. شادی قلبت میشوند. او میتواند انچه را که بر دلت سنگینی میکند و تو نگفتهای، در سه بند کوتاه بگوید.
حس تنهایی در نقاشیهای قدسی هم پیداست. گاهی مرور خاطره است، گاهی تصویری از عمق تنهایی.
در داستانهای کتاب کسوف، باز هم این تنهایی، کشنده اما دلچسب است. انگار نمیخواهی این تنهایی را با هیچ آدمی قسمت کنی. هم اندوه دارد هم لذت. اندوه تنها بودن، لذت دنیایی که آدمهای کمی سعادت تجربهاش را دارند. انگار قرعهی شوریدگی فقط به نام آدمهای انگشت شماری افتاده باشد.
ایجاز شعرهای قدسی بیمانند است. با مختصرترین جملات یک دنیا حس و معنا را به خوانندهی شعرش میبخشد.
حقیقتاً بررسی و نقد شعر حرفهی من نیست.
شعر را باید مزه مزه کرد. چشید. مست شد، همین.
انتخاب یک شعر، از میان اشعار زیبای او، کار سختیست. تفال میزنم:
« بند به پایم زدند که بمانم
گسستم و رفتم
تو بال دادیام برای رهایی
رها گشتم و ماندم »*
چقدر من این شعر را دوست میدارم. اصلاً ضرب المثل من است. چقدر به کار آدمهای امروز میآید که به حریم تنهایی هم چنگ میزنند یا به تعبیری سرک میکشند.
این شعر هم عشق است هم آرامش. هم تصاحب است هم آزادی. هم تعهد است هم رهایی.
داشتن پرنده در قفس که دلخوشی ندارد. من قمریهایی را که هر روز پشت پنجره نوک میزنند تا برایشان دانه بریزم، بیشتر از مرغهای عشق درون قفس دوست میدارم.
من به تو پنجره میدهم. به تو آسمان میدهم. فقط پرواز تو را تماشا میکنم.
وقتی پنجره باز است وقتی آسمان برای توست وقتی بالهای تو بلند است ولی باز بام مرا انتخاب میکنی این عشق عجیب میچسبد.
این رهایی زیباست.
اینکه تو در قفس، در دام، جلدی من باشی نه هنر توست نه من.
من تو را رها دوست میدارم.
اینکه از بین این همه بام ، بام مرا برگزیدهای
این قشنگترین حسِ «داشتن» است.
پرندهای که در قفس گذاشته باشم مال من نیست.قمریای که هر صبح میآید بر شیشهی پنجره نوک میزند دارایی من از پرواز، از آسمان، از عشق، از پرنده است.
————————————–
*قدسی قاضینور
مرضیه عطایی «ارغوان»
آخرین دیدگاهها