
ظهر که از دانشگاه برگشتم وسط حیاط خانهی مادربزرگ یک گلولهی کاغذی بزرگ کنار باغچه افتاده بود. خیلی عجیب بود. با یک امضای عجیب غریب با خودکار قرمز مُهر و موم شده بود. به سمت توپ بزرگ کاغذی که حدود ده سانت قطر داشت، رفتم. کاغذهای دور سنگ را باز کردم. بر روی کاغذهای مچالهی دور این قلوهسنگ بزرگ با یک خط خرچنگ قورباغه با خودکار قرمز چندین و چند بار نوشته بود «دوستت دارم».
این چه نوع دوست داشتنی بود، از کدام قبیله؟ اگر این سنگ توی سر هر یک از ما سه نفر خورده بود نابود میشدیم، چه من چه مادربزرگ، چه پدربزرگ.
حدس زدم کار چه کسی ست. اصلا مطمئن بودم کار خودش است. یک پسر دبیرستانی که به قول فروغ با موهای درهم و گردن باریک و پاهای لاغر، ظهرها که از دانشگاه بر میگشتم دم در خانهشان ایستاده بود و به تبسمهای معصوم دخترکی میاندیشید که باد او را با خود برد.
زنگ در را که زدم، مادرش در را باز کرد و سلام و احوالپرسی.
سنگ را نشانش دادم. گفتم از دانشگاه که برگشتم این سنگ در لابلای این کاغذها کنار باغچه افتاده بود. این اگر توی سر هرکسی افتاده بود بیچاره میشد.
گفت:خاک بر سرم ،کی انداخته؟
با خشم گفتم: پسر شما.
اسمش یادم نیست شاید میثم یا مسلم. دقیق یادم نیست.
مادرش صدایش زد. آمد.
داد زد و گفت: این سنگ رو تو انداختی خونهی آقای عطایی؟
سرش را پایین انداخت و گفت: نه
مادر با صدای بلندتر گفت: غلط کردی
کاغذها را از دست من کشید و داد زد: این دست خط خودته.
سرش را پایین انداخت.
حقیقتا خیلی ناراحت شدم که اینطور جلوی من دعوایش کرد. ولی واقعا عصبانی بودم.
با خشم به خانه برگشتم. بعد از آن خاطره به یاد ندارم که سر کوچه بایستد. شاید رنجیده خاطر شد و یا اینکه مادرش او را برای همیشه ممنوع الکوچه کرد.
اللهُ اعلم.
مرضیه عطایی «ارغوان»
آخرین دیدگاهها