تازه نوشته ام داغ بخوانید

🔳 افسانه‌ی مهلک…

هلاهلِ تنهایی دم می‌کنم عطر تو را چنگ می‌زنم و باد زوزه‌اش مرثیه‌خوانیِ خُناق است هنوز گیس‌باف‌هایم را به کوچه می ریزم نردبان یواشکی‌ می‌سازم تا آواز زنجره‌ها گم شود در حبس نفس‌هایمان در التهاب لب‌ها و بوسه‌های کبود و

ادامه مطلب »

🔳 برزخ…

  دورم کن از دو‌راهیِ تردید بشکن حباب شیشه‌ی تنهایی چیزی بگو، سکوت مرا بلعید   مرضیه عطایی «ارغوان»    

ادامه مطلب »

🔳 صیاد…

  آسوده‌ترین دختر حوا بودم ای عشق چه خوب شد شکارم کردی   مرضیه عطایی«ارغوان»  

ادامه مطلب »

🔳 خالیِ افق…

  سایه‌ی کبود ابرا رو سرم من و هق‌هق دل ناباورم کوله بار سفر و بستی یهو انگاری شکسته شد بال و پرم پیرهن قرمزتو نبر، بذار تو که نیستی بغلش کنم یه کم عطر تو بپیچه تو مشامم و

ادامه مطلب »

🔳 ماهی و دریا…

پنجره رو باز می‌کنم تو کوچه فریاد می‌زنم تا گوش دنیا کر بشه اسم تو رو داد می‌زنم به عقل جن نمی‌رسه دلم کجا اسیر شده کجا گلوش گیره؟ کجا؟ چرا بهونه‌گیر شده رد میشی از کوچه ولی نگات همین‌جاس

ادامه مطلب »

🔳 دلتنگیِ هنوز…

کوچه خالی شد نگاه تو ترسید پشت درخت توت پنهان شدم من زوزه‌ی باد می‌پیچید در گوش کوچه زن همسایه بین بوسه‌های ما گم شد عصر تابستان بود خواب هفت‌سنگ و عروسک‌بازی دیده بودیم ما بادهای داغ در کوچه‌ها می‌لولیدند

ادامه مطلب »