روزمرگی های آتنه(۱)…

تلفن زنگ می زند. امروز حوصله ی خودم را هم ندارم. حالا اگر گوشی روی میز بود، باز هم می شد کاری کرد. فکر کن از اتاق کار، از پشت میز بلند شوی و آن سر هال بروی و بعد مثلا یک بازار یاب خوشحال مثل یک نوار ضبط شده برایت حرف بزند و یکی مثل من مبادی آداب ، خودش را مقید کند که گوشی را نگه دارد که مبادا بی احترامی شود. کلا هرکسی غیر از بازاریاب هم که باشد حال و احوال این روزهام فقط و فقط باب نوشتن است. ننویسم واژه ها هدر می روند. شعرها در روزمرگی ها گم می شوند. حتی اگر این یاداشت ها هیچ خواننده ای هم نداشته باشند، عطش نوشتن مثل یک خوره بر جانم افتاده است، خوره ای که حالم را خوب می کند.

رشته ی کار از دستم رفت. به خاطر همین است که بیشتر مواقع تلفن را از پریز می کشم. داستان تلفن همراه متفاوت است.یک گزینه ی سایلنت دارد و حریم خصوصی تو محفوظ است.

هیچکس نمی خواهد باور کند که من دارم در تنهایی خودم پادشاهی می کنم. همه فکر می کنند امید که نیست دلتنگ و تنها هستم و به خیال خودشان می خواهند حال مرا خوب کنند. خوب من اگر با امید خوش بودم مگر دیوانه بودم که به جدایی رضایت بدهم؟

ترجیح می دهم امروز عصر به کافه بروم و در کنج دنج کافه کتاب بنویسم و بنویسم.

پنچره را باز می کنم. عطر بهار تمام شهر را مست کرده است. قمری ها دیگر به حضورم خو گرفته اند. همینطور که من در عالم خودم پرسه می زنم ، قمری ها هم مشغولند.

امروز دانه های قوطی  عدس از دستم افتاد و کف آشپزخانه پخش شد. عدس ها را برای قمری ها پشت پنجره ریخته ام. قمری ها با ناز و ادا  دانه ها رابر می چینند. این قوطی عدس هم سهم امروز قمری ها بوده است.

قلم من پرواز می کند. پرواز می کند و مرا تا آن دور دورها می برد. پرواز قلم همین بی وقفه نوشتن است.

اگر به گذشته بر می گشتم …

اگر به گذشته بر می گشتم …

 

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *