در دورهی دانشجوییِ دبیری زبان انگلیسی، برای دو ترم مهمان خانهی پدربزرگ و مادربزرگم بودم که ساکن مسجدسلیمان بودند. هم صفا داشت، هم جفا. صفا از این نظر که پدربزرگ و مادربزرگ بودند و عزیز. جفا از این جهت که در ایام ماه مبارک رمضان، توفیق اجباری شنیدن قرائت قرآن پیش از سحر را داشتم با صدای بلند پدربزرگ. شنیدن دعای سحر رادیو از ب بسم الله هم تا شنیدن اذان صبح سر جایش بود. هر چند هر دو بخشِ عبادت پدربزرگ را دوست داشتم ولی قسمت سخت ماجرا آنجا بود که من باید ساعت هفت صبح به دانشگاه میرفتم. روزهایی هم که کلاس نداشتم، بعد از اذان دیگر خوابم نمیبرد.
القصه شکوه و شکایت من آغاز شد. آن روزها گارد مادرم نسبت به خوابگاه بسیار زیاد بود و درجهی یاغیگری من بسیار پایین.
یک راه عالی پیدا کردم. تصمیم گرفتم تغییر رشته بدهم و به خانواده در اصفهان بپیوندم. حدود سه ماه قبل از قبولی دبیری زبان انگلیسی، پدرم بازنشسته شده بود و خانوادهام ساکن اصفهان شده بودند.
گرایش مترجمی زبان انگلیسی را هم حقیقتا از گرایش دبیری خیلی بیشتر دوست میداشتم. آن سال دوباره کنکور دادم و دو ترم دبیری را انتقال دادم و ترم سوم مترجمی زبان انگلیسی کنار خانواده در اصفهان بودم .
حالا اینهمه صغری کبری چیدن برای چیست؟ اصلا چه ضرورتی دارد؟
امروز بین شنیدن گلچین موسیقی حین انجام کارهای روزمره ترانهی «آتش کاروان» بانو دلکش را نیوشیدم.
این ترانه یکی از ترانههای گلچین خانم دلکش بود که بر روی یک کاست مکسل شصت دقیقهای داشتم. یک ضبط کوچک یک کاست سونی هم داشتم. آخرین کاستی هم که توی آن ضبط بود همین کاست دلکش بود.
گاهی مواقع تنهایی، ضبط را توی پنجره میگذاشتم و در حین انجام کارهای روزمره،با صدای بلند موسیقی گوش میدادم.
پدربزرگم یک مغازهی پارچه فروشی داشت که مادر بزرگ هم گاهی پیش او به مغازه میرفت.
یک روز که از دانشگاه برگشتم، دیدم کمد کتابهایم بهم ریخته. آقای دزد فقط و فقط ضبط من با کاست دلکش داخل آن و جامدادی خوشگلِ لی را که خودم دوخته بودم و گلدوزی کرده بودم، از بین تمام بود و نبود خانه برده بود.
خیلی ترسیده بودم. ارزش معنوی چیزهایی که برده بود هم برای من زیاد بود. فقط منتظر بودم که امتحانهای پایان ترم تمام شود و به اصفهان برگردم.
الان یاد بک خاطرهی بامزهی دیگر در آن دوران افتادم.حتما در اولین فرصت خواهم نوشت.
آخرین دیدگاهها