
کوچه خالی شد
نگاه تو ترسید
پشت درخت توت پنهان شدم من
زوزهی باد میپیچید در گوش کوچه
زن همسایه بین بوسههای ما گم شد
عصر تابستان بود
خواب هفتسنگ و عروسکبازی دیده بودیم ما
بادهای داغ در کوچهها میلولیدند
از برگهای مورد* برایت قورمه سبزی میپختم
آشپزی هَچَلهفتِ من به تو مزه میداد
با خاطره بازی در سایهی ابرها گم شدیم
میدویدیم تمام کوچه پسکوچهها را
از بر شده بودم من
رد پای تو را
رگبار زد
آسمان غرید
هوا دم کرد
روز تفتید
روز تفتیده عجیب کشدار شد
لب هامان تاول زد
یکآن شب شد
ستاره آویخت
پرنده پر کشید
درخت تنها شد
شب سرریز کرد با واژههای ابرآلود
با دلتنگی آشناتر که شدم
همدیگر را برای همیشه گم کردیم
مرضیه عطایی «ارغوان»
____
*درختچهای همیشه سبز و بدون خزان در مناطق گرمسیری
#شعر داستان
آخرین دیدگاهها