🔳 افسانه‌ی مهلک…

هلاهلِ تنهایی دم می‌کنم
عطر تو را چنگ می‌زنم
و باد زوزه‌اش مرثیه‌خوانیِ خُناق است هنوز
گیس‌باف‌هایم را به کوچه می ریزم
نردبان یواشکی‌ می‌سازم
تا آواز زنجره‌ها گم شود
در حبس نفس‌هایمان
در التهاب لب‌ها و
بوسه‌های کبود و غم‌ناک‌مان

لاشه‌ی تنهایی‌ام در آغوش رویا کپک می‌زند یک روز

مرضیه عطایی «ارغوان»

۱ زمستان ۰۴

#تمرین_سورئالیسم

 

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *