
نگین، تنها خواهر من، از بازمانده های زلزله ی رودبار است که حدود ده سال با هم تفاوت سنی داریم. عجیب اینجاست که بی نهایت به من شباهت دارد و هر کسی ما را با هم می بیند محال است که به این شباهت اشاره نکند. نگین سه ساله بود که پدر و مادرم او را به فرزندی قبول کردند. با اینکه نوجوان بودم خیلی برای آمدن نگین با پدر و مادرم همکاری داشتم. نگین هم خیلی خوب با ما هماهنگ شد. یک دختر بچه ی سه ساله ی دانا که پدر و مادر و مادربزرگش را خیلی خوب به خاطر داشت. البته چهار سال همراهی مداوم یک روانشناس فوق العاده مهربان و کاردان به همه ی ما کمک کرد. نگین حالا که دانشجوی ارشد مردم شناسی ست تمام دغدغه اش پدر و مادر هستند. پدرم بعد از یک سکته ی مغزی دقیقا دو سال است که فیزیوتراپی مداوم دارد و تنها کسی که تمام جلسات فیزیوتراپی پدر را همراهی می کند، نگین است. مادر هم که بعد از بازنشستگی به خاطر آرتروز شدید زانو فعالیت فیزیکی محدودی دارد. نمی فهمم ، سر در نمی آورم واقعا ما فرشته ی نجات نگین بوده ایم یا نگین فرشته ی نجات ما؟
مرضیه عطایی”ارغوان”
آخرین دیدگاهها