🔳 خالیِ افق…
سایهی کبود ابرا رو سرم من و هقهق دل ناباورم کوله بار سفر و بستی یهو انگاری شکسته شد بال و پرم پیرهن قرمزتو نبر، بذار تو که نیستی بغلش کنم یه کم عطر تو بپیچه تو مشامم و
🔳 ماهی و دریا…
پنجره رو باز میکنم تو کوچه فریاد میزنم تا گوش دنیا کر بشه اسم تو رو داد میزنم به عقل جن نمیرسه دلم کجا اسیر شده کجا گلوش گیره؟ کجا؟ چرا بهونهگیر شده رد میشی از کوچه ولی نگات همینجاس
🔳 دلتنگیِ هنوز…
کوچه خالی شد نگاه تو ترسید پشت درخت توت پنهان شدم من زوزهی باد میپیچید در گوش کوچه زن همسایه بین بوسههای ما گم شد عصر تابستان بود خواب هفتسنگ و عروسکبازی دیده بودیم ما بادهای داغ در کوچهها میلولیدند
🔳 جوانه در جوانه…
پاییز جوانه میزند با تو تاراج خزان را که نمیفهمم مستم من از این نگاه شیرینت مستیِ رَزان را که نمیفهمم در موج صدای تو دلم گم شد صد بار مرا غریق دریا کن طوفانیام و عجیب بیتابم در
🔳 او، تو و من…
او برای تنهاییهای من نقشه میکشید تو با رویاهایت به خوابهای من نوک میزدی من عطر دلتنگی پیراهن تو بودم مرضیه عطایی «ارغوان»
دستهها
- داستانک (۸۱)
- درباره ی من (۱)
- سپید (۱۳۹)
- غزل، ترانه و رباعی (۱۰۱)
- قجرنویسی (۸)
- کتاب ها (۵)
- مقاله ها (۳)
- یادداشت ها (۱۴۹)
آخرین دیدگاهها